مترسک تنها...

 

دلم باران میخواهد....
باران چشمانم را...
سخت است که بر روی قلبم مانده ای...
سخت...
شده ام مترسک مزرعه ی مان...
باران با آمدنش مرا خیس می کند...
برف با آمدنش سفید پوشم می کند...
باد با وزشَش تابم می دهد...
با ساز هر کدام به مانند خودشان می شوم
هر کس هر جور بخواهد با من رفتار می کند
هیچ کس از دلِ مترسک تنها خبر ندارد
او برای خود نیست ،برای دیگران است
در مقابل گرما به فکر کار است نه تشنگی...
در مقابل برف و سرما،لرزش وجودش را نمیبیند
هیچ کس از دله مترسک خبر ندارد
هیچ کس نیست که بگوید :مترسکم غمگین مباش،من با توام
با لرزش روزگار نلرز با وزش باد تاب نخور...
آری تا مترسک نباشی نمیفهمی
روزگار هر طور که بخواهد با او تا می کند
زندگی هر بازی که بخواهد با او می کند
لالا یی های زمانه را نمیخواهم من
با گردش دهر نمی آویزم من
این چرخ سپهر است که خواهان من است
این آوای زمان است که جانم گیرد

خدوندا آرامم کن...
" بهار"

/ 0 نظر / 13 بازدید