مادر


مادرم...
در این شبهای بی تو بودنهای سخت در رویای تو به سر می برم
رویای شیرینت را به روزگارنمی دهم
روزگاری سئگ دل که تو را از من جدا کرد
روزگاری که جدایی را برایمان رقم زد
پس مرگ بر این روزگار ،زنده بادا رویاهای صادقانه
زنده بادا آن شبهایی که سر بر بالینت می گذاشتم
وتو با دستان پر مهرت نوازشم می کردی
زنده بادا آن شبهایی که من سخت بی تاب بودم
و تو با مهر مادریت آرامم می کردی
زنده بادا آن شبهایی که من سخت بیمار بودم
و تو برایم شب زنده داری می کردی
زنده بادا آن شبهایی که من سخت بی خواب بودم
وتو با زمزمه های عاشقانه ات مرا می خواباندی
مادرم بیقرارم...
بیقرار نوازشت...
بیقرار مهرت...
بیقرار آرامشی که با تو داشتم...
مادرم خواهانم...
خواهانِ بوسه هایت...
خواهان دستهای مهربانت...
خواهان زمزمه های عاشقانه ات...
خواهم برایت از آسمان شب ستاره بچینم
آنقدر!تا جبران آن شبهای تاریکی که بر بالینم بودی شود
خواهم از ابرهای آسمان برایت بیاورم
آنقدر!تا جبران شب زنده داریهایت شود
خواهم حلقه ای از گلهای جهان برایت بیاورم
آنقدر!تا جبران مهربانیهایت شود
خواهم و هزاران خواهم دیگر...
اما هیچ یک برای جبران کافی نیست
عاجزم...
چون بهشت زیر پای توست
برترین جای جهان...
پس بهشت را برایت خواهانم...
"بهار"

/ 0 نظر / 5 بازدید